الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
282
الغدير ( فارسي )
1 - « يحيى بن اكثم » گفت : مامون دعبل را به نزد خود خواند و امان بخشيد و من در آنجا نشسته بودم كه شاعر از در در آمد و مأمون وى را گفت : قصيدهء رائيّه ات را بخوان . دعبل سرودن چنين قصيده اى را انكار و از آن اظهار بىاطلاعى كرد . مأمون گفت . ترا بر آن قصيده همانطور كه به جان امان دادم ، امان مىبخشم و شاعر چنين خواندن گرفت : دلبرم چون كناره گيريم از زنان ديد ، نگران شد و خردمندى را گناهى نابخشودنى شمرد . وى با گيسوان سپيدش و با آنكه به گروه پيران پيوسته است ، آرزوهاى جوانى دارد . دلبرا موى سپيد ياد معاد را در من بيدار و مرا به سرنوشتم خرسند مىكند . اگر به دنيا و زيور آن دل مىبستم از اندوه رفتگان مىگريستم . روزگار بر خاندان من تاخت و آن را چون جامى كه به سنگ مىشكنده در هم شكست . گروهى از آنها بجا ماندهاند و برخى ديگر به جارچى مرگ از ميان رفتند . ديگران هم بدنبال آنان خواهند رفت . ترس من از اين است كه بازماندگان از من جدا مىشوند ، چشم به راه بازگشت رفتگان هم كه نيستم . در خبر از خاندان و فرزندانم ، بخفته اى مىمانم كه پس از بيدارى به بازگوئى خوابش بپردازد . دل مشغولى چاكرانتان ( خاندان پيغمبر ) از فقدان پياپى كشتگانتان ، خواب و آسايش را از آنها ربوده است . چه دستها كه در سرزمين نينوا قلم شد ! و چه گونهها كه بر خاك خفت ! روز عاشوراى حسين به شب انجاميد و ديگران شبانه بر قتلگاهش گذشتند